کلیک کن Join  گروه


شعر: پوپك پرورش

/ روزای خوب بچگی/

یاد اون روزای خوب بچگی
كه توی ناودونامون آب می دوید
تا كه خورشید با من و تو قهر می كرد
تو چشای خستمون خواب می دوید

واسه گنجشكای باغ همسایه
پائیزا دون می پاشیدیم من و تو
روی تخت ایوون مادربزرگ
عكس قلیون می كشیدیم من و تو

تا صدای پای بابا می اومد
می دویدیم زیر بارون مثل باد
با یه گردو می زدیم پر تو هوا
با یه قاچ هندونه می شدیم چه شاد

غروبا كه قهر بودیم كنج حیاط
می كشیدیم از ته دل یهو آه
شبا رو پشت بومای كاه گلی
می نوشتی نامه واسم روی ماه

با اون دستای كوچیك كنار حوض
كف صابونا چه خوب حباب می شد
تا یكی دو قطره بارون می اومد
سقف خونمون چه زود خراب می شد

دم ظهرا كارمون بود تو حیاط
روی دیوار نشونه غلط زدن
تا بگیم كدوم یكی بلندتریم
تند و تند جر می زدیم تو خط زدن

اون شبای چله زیر كرسی ها
چیك و چیك تخمه شكستن یادته؟
واسه اینكه مورچه ها سیر بخورن
در دیگ ها رو نبستن یادته؟

حالا دیگه واسمون فرق نداره
عمو نوروز توی بقچه اش چی داره
واسه ما و بچه های همسایه
شب عیدا چی زیر سر می ذاره

حالا دیگه تا توی حیاط می ریم
مامانا میگن یواش صدا نره
بشینین آروم یه جا حرف نزنین
موج خندتون یهو هوا نره

بابا گفته كه داداش مردی شده
دیگه زشته دنبالش قطار بشیم
دیگه حتی نمیشه یكی یكی
رو شیار شونه هاش سوار بشیم

گفته من دیگه دارم بزرگ می شم
نباید جلوش پامو دراز كنم
با صدای گاری لبو فروش
بدوم پنجره ها رو باز كنم

حالا ممد ، پسر همسایه مون
كه شب عیدا می كردن كچلش
روشنك ، دختر بقال محل
كه عروسك می گرفت تو بغلش

یاسمن ، اون كه می خواست مامان بشه
اون كه نون خشكیده ها رو نم می زد
خاله بازی كه شروع می شد ، یهو
علی جر زن ، بازی رو بهم می زد

حالا دیگه همشون بزرگ شدن
هر كدوم سری كشیدن تو سرا
همشون قد كشیدن ، آدم شدن
دیگه پیداشون نمیشه این ورا

حالا اون بچه محل های قدیم
نمیان به شیشه مون سنگ بزنن
وقتی كه  دعوا بشه لج بكنن
به گیسای بافته مون چنگ بزنن

حالا دیگه خوب می فهمن كه چرا
موش موشك آسه می ره، آسه میاد
می دونن هركی بخواد نون بخوره
صبح می ره آخر شب خسته میاد

دیگه حتی نمیشه باورشون
كه باید چشمهاشونو وا بكنن
تا تكونشون بدی اخم می كنن
كه می خوان دوباره لالا بكنن

حرفشون اینه كه تا تو خواب باشی
آدمای كوچه رو سیر می بینی
نه كه آسمون باهات قهر می كنه
نه كسی رو دیگه دلگیر می بینی

من دیگه دوست ندارم بزرگ بشم
نمی خوام از كوچه مون فرار كنم
نمی خوام پشت سر بچگی هام
یه عالم حرفای بد قطار كنم

كه بگم اونروزا كه بچه بودیم
هیچی از زندگی حالیمون نبود
جز حصیر كهنه توی پنج دری
دیگه چیزی جای قالی مون نبود

با صدای تیك و تاك ساعتا
نمی خوام با كوچه ها خو بگیرم
نمی خوام سایه باشم ، كنج دیوار
كه زیر خاطره ها بو بگیرم...